خاطرات کودک من
خاطرات کودک من
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : یاسین جون با کمک مامان جون و پدرجون
بازدید : 4 مرتبه

سلاممممم من اومدم با کلی اتفاقات جدید

اولاینکه امسال من ۴ شدم یعنی قبلا ۱ بودم بعد شدم ۲ بعد شدم ۳ و حالا دیگه ۴ شدم برای همین پام رو نمیخوام بلند کنم تا در فریزر ر باز کنم، دستم به آساسور شماره ۱۴ میرسه... تازه وقتی روی مبل هم میخوابم یه مبل ۲ تا صندلی دار رو پر میکنم ولی قبلا که ۳ بودم اینطوری نبود که....تازه من دیگه میرم مدرسه، الان JK شدم..خودم غذام رو میخرم، خودم میرم دستشویی، خودم لباسهام رو میپوم و در میارم، معلممون گفته وقتی میری دستشونیی قفل کن قرمز میشه و بیرون میبینن قرمز هست و در رو باز نمیکنن، وقتی بخوام بیام بیرون قفل سبز میشه و یعنی یه دیگه میتونه بره، اره خیلی خیلی کارهای خوب بلد شدم، شعر آهای آهای خبر دار، میرم مدرسه، گنجشکک اشی مشی، خونه مادربزرگه رو هر روز با مامان جون میخونم.

اینروزها عزیزجون هنوز پیشمونه ولی پدر جون رفته یه جای دور یعنی ایران، پیش عزیز جون و عمه جونی ها و بابا جون، اول که پیش اینا نبود یعنی شاهرود ولی گفت بعد میخواد بره. حالا با کامپیوتر که باهاش صحبت میکنیم پیش اوناست...گفته ۱۴ تا شب بشمرم میاد و حالا هی هرشب که میخوابم ضبخ به مامان جون میگم الان چندتا شب شده که شمردم...بعد خوب دلم واسش تنگ شده دلم میخواد بیاد پیشمون...

روزهایی که میخوام برم مدرسه با مامان جون و عزیز جون میریم جلوی خونه منتظر اتوبوس زرد مدرسه میشیم تا بیاد و بعد من سوار میشم و میرم مدرسه...

مدرسه رو خیلی دوست دارم و کلی دوستهای جدید و چیزهای جدید یاد میگیرم

هنوز یه سری کلمات رو خوب نمیگم..مثل خراف...مثل داشتم بسته میکردم به جای اینکه بگم داشتم می بستم...

۲تا اتفاق ناراحت کننده هم داشتم اینروزها..از مهدکودک و دوستهام هم خداحافظی کردم و ازشون جدا شدم و دیگه نمیبینمشون، از Tracy, Melody, Courtney, Jacob, Ishant, Owenو خیلی دیگه از دوستهام....دوم اینکه نگار جون هم رفت یه جای دور که کمتر میتونم ببینمش ناراحت وقتی توی پارم ازش جدا شدم کلی براش گریه کردم آخه خیلی دوسش داشتم و کلی باهام بازی میکرد....

این بوداتفاقات اینروزهای من...



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : یاسین جون با کمک مامان جون و پدرجون
بازدید : 5 مرتبه

سلام سلام

اینروزها هوای خیلی خوبی داریم اینجا(کاناما) برای همین همش میریم بیرون با خاله ها و عموها..همش میریم جنگل و آب بازی و ماسه بازی...توپ بازی...فریزبی بازی....اوووووو یه عالمه بازی و شادی...که برای من خیلی هیجان انگیز هستن بغل

روزهای خیلی خوبی کنار پدرحون و مامان جون و عزیز حون دارم...روزهایی هم گه خونه ام با عزیز جون کلی بازی قایم باشک و بدو بدو بازی میکنم و کلا انرژی خیلی زیادی دارم برای بازی...یه کمی مامان جون بیشتر باهام بازی میکنه و کمتر تنبیه میشم چون آخه من هم قول دادم شیطونی بی ادبی نکنم...ولی گاهی هم خیلی گیج میشم از اینهمه هیجان و شیطونی... زبان

توی مهد کودک هم هر روزیه کار خوب انجام میدهم که برای مامان جون و پدر جون می فرستند...مثلا اینبار ملودی اینو نوشته برای مامان جون و پدر جون:

Yasin was a great helper today! He saw me sweeping the sand up off the floor and wanted to help. I gave him the dustpan. He found a little hand held broom in the classroom and went right to sweeping! I kept sweeping it into the pile and he collected it and put it into the garbage. When he finished the pile, I told him there was another pile on the other side of the sandbox. He said"oh no!" (Like there was a lot to do). I said he could sweep it if he wanted to. And he did! Way to keep you mind focused to get the job done Yasin. You were a great help!



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : یاسین جون با کمک مامان جون و پدرجون
بازدید : 5 مرتبه

سلامممممم

تمامی اینهایی که الان دارم دوباره مینویسم رو قبلا نوشته بودم ولی نمیدونم چرا از صفحه ام پاک شدن برای همین شاید خیلی از چیزهایی که میخوام بگم رو فراموش کرده باشم ولی توی یه  کلی از خاطراتم رو مینویسم که بعدا باهاشون یادگاری داشته باشم...

بعد ازاینکه ما رفتیم یه سفر دور که البته به قول مامان جون و پدر جون ایران بود باز هم از همه دور بودیم...ولی به جایش مبینا جون پیشمون بود و گهگاهی میاومد و من حسابی باهاش سرگرم میشدم...هر چند وقت یه بار هم میرفتیم پیش عمه جونی و بابا جونی و عزی جونی ها...ولی بیشتر روزها تنها بودیم و من و مامان جون میرفتیم همین میدون پایین خونه و کلی من با دوستانی که اونجا داشتم بازی میکردم...کلمات رو به خوبی نمیتونستم اول بیان کنم و برای مامان جون و پدرجون هر حرفی که میزدم جذاب بودن...

بعد هم ماان جون و پدرجون منو فرستادن مهد کودک که صبح میرفتم و تا ظهر و وقتی می اومدم خونه کلی خسته بودم و با مامان جون غذا می خوردیم و میخوابیدیم...ولی برام خیلی شیرین بود چون دوستهای جدیدی اونجا پیدا کردم و سرم حسابی گرم بود...یه روزهایی هم با انیتا میرفتیم پارک و کلی اونجا با هم بازی میکردیم و خلاصه شیطنتهای من هر روز بیشتر و بیشتر میشد...

بعد از یه مدتی باز از اونجایی که بودیم رفتیم یه جای دوررررررتر یه جایی که دیگه باید از توی کامپیوتر عزیز جونی ها و عمه جونی ها رو میدیدم..من که با شیطنتهای خودم سرگرم بودم ولی پدر جون و مامان جون معلوم بود خیلی خسته بودن روزهای اول ولی بعد اونها هم کم کم خوب شدن...من رو فرستادن مهد کودک که البته اولایلش خیلیییییییی برام سخت بود آخه اینا به یه جور دیگه صحبت می کردن و من اصلا نمیفهمیدم برای همین وقتی میاومد خونه ملی بهانه گیری میکردم و همش در حال گریه بودم که البته میدونم مامان جون خیلی اذیت میشد... ولی بعد کم کم یاد گرفتم باید باهاشون چه طوری صحبت کنم...کلمه کلمه یاد گرفتم و مامان جون هم برام تویخونه تلویزیون خارجی میذاشت تا من بتونم تقریبا با اینها آشنا بشم... 

مربی هام توی مهد کودک خیلی مهربون بودن و کلی لحظات شاد داشتیم با  دوستان

While in the gym this morning, Yasin spent a lot of time riding the bike in the gym. He wore a firefighter hat and said "I'm on a fire truck". I sang a fire truck song as he rode around. Later I saw him with a police hat and then a construction hat. What a great imagination Yasin!!

این یکی از قصه هایی بود که توی مهدکودک برام اتفاق افتاده بود....البته باز هم از اینا دارم...

This morning I was reading some stories with Yasin and a friend. He was very attentive to what was on each page. When asked, he was able to identify and label what was in the pictures; animals, robots, colours, and shapes. Yasin could see it was a sunny day in one of the stories. He then pointed out that it was raining and cloudy outside of Owl.

Yasin also displayed patience and the ability to take turns during this time while waiting for his friend to answer questions as well. 

این هم یکی دیگه از همون داستانهای توی مهدکودکم هست..

This morning I was reading some stories with Yasin and a friend. He was very attentive to what was on each page. When asked, he was able to identify and label what was in the pictures; animals, robots, colours, and shapes. Yasin could see it was a sunny day in one of the stories. He then pointed out that it was raining and cloudy outside of Owl.

Yasin also displayed patience and the ability to take turns during this time while waiting for his friend to answer questions as well. .

خیلی خیلی جذاب و سرگرم کننده و هیجان انگیز بود برام....

اتفاقات خیلی خوب و گاهی هم خیلی بدی داشتم

بد مثلا وقتی داشتم توی پارک بازی میکردم افتادم زمین و دستم شکست...

خوب مثلا با خیلی از بچه ها اینجا دوست شدم مثل نگار، بهشت، تسنیم، دانیال، سینا،محمدحسین....

مامان جون من رو کمک کرد که دیه به جای اینکه توی مای بی بی باشم برم potty training و ملی توی این مدت ذوق داشتم که دیکه میتونم مثل بزرگا باشم...

هر هفته مامان جون و پدر جون من رو می بردن یه جایی که بهش می گفتند جلسه قران،،،،توی دانشگاه پدرجون بود...اونجا کلی با بچه ها بازی میکردم

توی این مدت چندین بار بدجور مریض شدم و تبهای شدیدی میکردم...یه بار پدرجون و مامان جون منو سوارآمبولانس کردن و بردن یه جایی که پر از دکتر بود...تا من خوب بشم...چند بار هم توی خونه مامان جون و پدرجون اینقدر ازم مراقبت کردن تا خوب بشم و باز بتونم برم مهدکودک...یه بار باز چشمهام صبح که بیدار شدم باز نمیشد...مامان جون نگران شد و سریع با پدرجون رفتیم باز دوباره دکتر...بعد بهم یه چیزی دادن که باید میریختم توی چشمم تا خوب بشه...

حرفهای خیلی جدید و کارهای شیطنت آمیز زیادی توی این مدت داشتم...

هر حرفی رو میخوام بزنم میگم لطفا...در جواب میگم بله...سلام میکنم، به عموها و خاله ها دست میدم...داشتم بسته کردم(می بستم)...میبیدم (میدیدم)...خرافه...از اون تخم مرغها که روش سبزه بهم بده...(بعد از چندبار که اینو گفتم مامان جون فهمید منظورم چیه ..تخم مرغ با شوید)شعرهای زاغکی قالب پنیری دید،آهای آهای خبر دار، گنجشکک اشی مشی، میرم مدرسه،گل از همه رنگ، گل گل گل اومد،خونه مادر بزرگه، آقای حکایتی، سوره حمد، کوثر، ناس، توحید و دعای فرج رو خوب بلد شدم و چندین بار هم توی جلسه قران اینارو خوندم و بهم جایزه دادن...

توی این مدت پدرجون هم یه بار رفت یه جای خیلی دورررر که مامان میگفت رفته پیش عمه جونی ها...من و مامان جون تنها بودیم...کلی حوصله مون سر می رفت و مامان جون منو همش می برد پارک که سرگرم باشم...

بعد از یه مدتی که من و مامان جون و پدرجون با هم بودیم مامان جون بهم گفت که قراره عزیز جونی بیاد پیشمون...من نمیدونستم عزیز جونی کی هست..آخه همش از پشت کامپیوتر فقط میبیدمش...

وقتی اومد روزهای اول همش به مامان جون می گفتم به اون بگو بیاد با من بازی کنه...بعدا فهمیدم عزیز جونی هست و کلی روزهای شادی با هم داشتیم..البته یه موقع هایی هم خیلی اذیتش می کردم..و مامان جون و پدرجون حسابی از دستم شاکی می شدن...



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : یاسین جون با کمک مامان جون و پدرجون
بازدید : 4 مرتبه

سلام سلام سلام

دوباره اومدم تا خاطرات یه ماه دیگه از زندگیم رو با کمک پدر چون و مامان جون بنویسم.

4 تا مرواریدم توی این ماه در اومد و دیگه می تونم خیلی چیزا رو گاز گاز کنم، واسه همین دیگه مامان چون بیشتر مواظبمه نکنه یه دفعه سیم برق رو گاز بزنم، حسابی شیطونی شدم و یه جا بند نمی شم.

حالا دیگه بلد شدم قهر کنم و تا یه چیزی ازم گرفته می شه یا یه چی می خوام که بهم نمی دن یه کمی می رم دورتر و سرم می ذارم به زمین و یه کمی گریه می کنم و مثلا قهر می کنم، ولی بازم بهم نمی دن نیشخند.

هنوز نمی تونم خوب راه برم ولی 5 قدمی بدون کمک می تونم و بعد یهو می افتم زمین و بدو بدو می کنم. کلی برام اسباب بازی خریدن تا من باهاشون بازی کنم، توپ و ماشین رو از همه بیشتر دوست دارم، باهاشون بیشتر بازی می کنم.

غذا خوردنم بهتر شده ولی بعد هر غذا شیر به به رو هم باید حتما بخورم، به به که چقدر لذیذه بغل.

هر روز تقریبا مامان جونی منو بیرون می بره تا من یه هوایی بخورم، این روزا بیشتر توی ماشینم می شینم و کمتر غرغر می زنم، بیشتر حواسم به اطرافه و ماشینا رو می بینم.

حمام رفتن و آب بازی رو خیلی دوست دارم، در در رو هم خیلی دوست دارم، جارو برقی رو هم خیلی دوست دارم و تا مامان جونی اونو روشم می کنه منم باهاش می خونم.

راستی کلمات بیشتری می تونم بگم مثله در در، ماماماما، بابابابا، یه چی اگه مامان جون نخواد من دست بزنم و بده می گه اه اه اه، منم بلد شدم می گم اه اه اه اه، ولی دوباره بهش دست می زنم، مامان جونی بهم می که جارو برقی، آخه هر چی روی زمین باشه بر میدارم میذارم دهنم، البته اول به مامان جونی نشون می دم ولی تا میگه نخور میذارم دهنم.



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : یاسین جون با کمک مامان جون و پدرجون
بازدید : 4 مرتبه

سلام قلب

دوباره اومدم با یه عالمه اتفاقات جدید بغل

اول از همه بگم که دیگه منم می تونم یه چیزایی رو خوب بخورم آخه دو تا مروارید در آوردم و یه موفع هایی اینقدر بهشون دست می زنم و زبون می زنم، آخه اول نمی دونستم اینا چی هستن، ولی حالا دیگه وقتی می تونم خوب غذا بخورم می دونم اینا برای خوردن غذا هستش چشمکمژه.

شیطونی هام خیلی خیلی زیاد شدن و گاهی مامان جونی و پدر جونی حسابی ازم کلافه می شن، دو بار از تخت افتادم پائین، آخه تا از خواب بیدار می شم سریع شروع میکنم به حرکت کردن و خوب منکه نمی دونم کجا باید برم یهم می بینم پائین افتادم، مامان جونی از اون روز که افتادم دیگه منو روی تخت نمی خوابونه و باید زمین بخوابم زبان.

چند وقتیه همش موقع شیر به به خوردن یا زمانی که دیگه بازی نمی کنم به دستام خیره می شم و گاهی این طرف و اونطرفشو نگاه می کنم که ببینم اینا چی هستن و به چه درد می خورن مژه و یه موقع هایی هم ماهیم رو در می آرم و باهاش صدا می سازم.

سر و صداهای خیلی زیاد شدن و حالا دیگه نمی ذارم مامان جون و پدر جون با هم صحبت کنن آخه باید به من توجه کنن و برا همین تا می بینم دارن با هم صحبت میکنن یا مامان جونی داره با یکی دیگه صحبت می کنه شروع به داد و بیداد می کنم که نذارم صحبت کنن و به من توجه کنن زباننیشخنداز خود راضی.

حالا دیگه دستم و به هر جا که از خودم بلند تر باشه می گیرم تا بتونم از جا بلند بشم و همیطوری هم راه میرم، گاهی یادم می شه باید دستم به وسایل باشه برای راه رفتن یهو ول می کنم و سریع زمین می خورم، این روزا سرم خیلی به زمین می خوره و گاهی حسابی گریه می کنم و گاهی هم سریع بلند می شم و به راهم ادامه می دم.

به مهر نماز خیلی علاقه دارم ولی مامان جونی یا پدر جونی ازم قایم می کنن، یه موقع هایی تا می بینم سریع می گیرم و می رم یه جای دیگه شروع می کنم باهاش بازی کردن، آخه مثل توپام گردن و دوستش دارم

موقع 4 دست و پا همیشه توپام باهان هستن یا هر چیزی که گرد باشه رو به دستم می گیرم و تند تند واسه خودم می رم،

مامان جونی روزا منو می بره توی هوای باز تا حسابی هوا بخورم، ولی یه موقع های کلافه می شم آخه هوا خیلی گرمه ابرو

حمام رفتن و توی ون نشستن رو خیلی دوست دارم و اصلا دلم نمی خواد بیام بیرون، اونجا ی تونم آب بازی کنم ولی تا بیام بیرون دیگه باید لباس بپوشم و همه چی از بیم می ره ناراحتابرو از پنکه می ترسیدم و برام شده بود یه کابوس که این چیه ولی حالا باهاش دوست شدم و گاهی می رم نزدیکش آخه حسابی سردم می کنه و بعد یه عالمه بازی حسابی بهم کیف می ده، هندونه رو هم دوست داشتم باهاش بازی کنم چون مثله توپام گرده ولی اول ازش می ترسیدم و همش می گفتم چه توپ بزرگ و سنگینی، حالا گرچه باهاش دوستم ولی نمی تونم بغلش کنم و برای همین جسابی کلافم می کنه و داد و بیداد راه می اندازم، حالا دیگه وقتی از خواب بیدار می شم سریع می یام پشت در می شینم و به در می زنم تا مامان جونی در رو برام باز کنه، اگه یه کمی دیر بیاد شروع می کنم به گریه کردن ،ه می ترسم و فکر می کنم کسی خونه نیست. شیر به به رو به خوبی می خورم و تازه غذا هم گاهی می خورم و گاهی شیطونی میکنم.



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : یاسین جون با کمک مامان جون و پدرجون
بازدید : 4 مرتبه

یه سلام به همه کسایی که بهم مهربونی می دن ماچ

دیگه ماه هشتم زندگیم هم پر شد و وارد ماه نهم زندگیم شدم باز با یه عالمه کارها و شیطونی های جدید...

4 دست پایی می کنم بیا و ببین، دیگه همه چی رو مامان جونی ازم دور می کنه و تا ازم غافل بشه یه اتفاقی می افته زبان. حالا دیگه این 4 دست پایی برام لذت بخش نیست و دلم می خواد راه برم، هی تلاش می کنم در حال 4 دست پا بایستم ولی نمی شه، برا همین ازکناره های دیوار یا هر جای سفت که باشه دست می اندازم و بلند می شم، خوب حالا که بلند شدم تا می خوام راه برم می خورم زمین، چند بار هم سرم کوبیده شد به زمین و جیغم هوا شد، مامان جونی می گه خوب تو هنوز پاهات قوت ندارن که هم بایستی و هم راه بری، اول باید ایستادن رو بلد بشی بعد راه رفتن ولی من دوست دارم سریع حرکت کنم نیشخند.

حالا دیگه تنهایی رو خیلی خوب می فهمم و تا مامان جونی یا پدر جونی منو تنها بذارم بدو بدو می رم جایی که هستن و از پاشون می گیرم می رم بالا تا بغلم کنن، مامان جونی گاهی خیلی کلافه می شه و می گه بذار کارارمو بکنم ولی من دلم می خواد همش پیشم باشن مژه

عزیز جونی، عمه جونی ها یا وقتی دایی جونی می یان که با مامان جونی و پدر جونی صحبت کنن خیلی خوب متوجه می شم و تا می رن با همون زبونی که هنوز نمی تونم صحبت کنم بهشون می گم پس کجا رفتن و چرا دیگه صداشون نیست آخمتفکر.

حرف زدنم یه کمی بهتر شده و کلی صدا در میارم و مثلاً دارم با مامان جونی و پدر جونی صحبت می کنم ولی خوب انگار اونا زبون منو نمی فهمن و فقط باهام بازی می کنن. مامان جونی می گه دارم کم کم بلد می شم که به غیر از شیر به به چیزای دیگه هم هست که خوشمزه هستن و می تونم اونا رو مزه مزه کنم بغل. این ماه دوباره یه مسافرت کوچولو با دوستای پدر جون و مامان جون رفتیم. یه کمی توی مسافرت اذیت کردم آخه دلم می خواست 4 دست پا کنم و بایستم ولی نمی شد همش بغل مامان جون نشسته بودم و باید بازی می کردم و بیرون رو نگاه می کردم، خوف خیلی بد بود و من هم بد قلقی می کردم و غرغر می زدم، گاهی مامان جونی حسابی ازم کلافه می شد نگران. راستی پدر جون برام دو تا اسباب بازی خریده که باهاشون سرگرم بشم، یکیشون آهنگ می زنه و کلی توف داره واسه بازی کردن، منم توفا رو می گیرم دستم و باهاشون راه می رم و بببببببب یا مممممم می کنم. 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : یاسین جون با کمک مامان جون و پدرجون
بازدید : 4 مرتبه

امروز من 6 ماهم پر شد و یه ماه دیگه بزرگ شدم و با یه عالمه کارها و شیطونی های جدید زبان.

کم کم دارم به جای اینکه سینه خیز کنم و اسباب بازیهامو بگیرم حالا یه چند قدمی چهار دست و پا می کنم و آخ که چقدر برام جذاب تره..آخه اونطوری که می خواستم اسباب بازیهامو بگیرم خیلی سخت بود حالا برام راحت تر شده، یه چیزی اگه روی زمین باشه می رم دنبالش ببینم چیه و کلی با دستام باهاش بازی می کنم و هی تا می خوام بگیرمش می پره اون ور تر و باز مجبورم یه قدمی جلو برم تا بتونم بگیرمش ولی نمی تونم بگیرمش و فقط با انگشتام باهاش بازی می کنم نیشخند.

دیگه حالا یه کمی بیشتر صدا در می یارم و قبلاً فقط ممممم می گفتن ولی حالا ددددددد و بببببببب رو هم به خوبی می تونم بگم مژه.

پدر جونی 3 روز پیشمون نبود و رفته بود یه مسافرت کوچولو و من و مامان جونی با هم بودیم، خیلی دلم می خواست به مامان جونی کمک کنم که احساس تنهایی نکنه ولی توی همون روزا منم حسابی مریض شدم و مامان جونی کلی غصه خورد و تنهایی نمی دونست چه کار باید کنه، منو پیش دکتر برد و کلی غذاهای خوف برام درست کرد تا من خوف بشم، بعد از 3 روز که پدر جونی اومد همزمان شد با یه روز بزرگ که مامان جونی و پدر جونی اونو جشن گرفته بودن و به عزیز جونی ها و عمه جونی ها هم زنگ زدند و کلی شادی کردن، بعداً فهمیدم که اون جشن سال نو بوده هوراهوراهورا.

بعد از دو روز دوباره من مریض شدم و اینبار صدام گرفت و نمی تونستم موقع لالایی مامان جونی من هم باهاش بخونم، مامان جونی و پدر جونی کلی برام نگران شدن و باز بردنم دکتر، منم همش بی قرار بودم و شیر به به هم حتی نمی خوردم، خیلی بد بود که گرسنه بودم ولی نمی تونستم چیزی بخورم ناراحتنگران، مامان جونی به زور بهم شیر به به می داد، خود مامان جونی و پدر جونی هم این روزا خیلی سرحال نبودند و معلوم بود اونا هم مثه من مریض شدن، بی قراریام هر دو تاشون رو جسابی کلافه کرده بود چون نصفه شبا همش بیدار می شدم و غر غر می کردم و ناله می کردم و معلوم بود اونا هم خیلی برام نگرانند، از چهرشون همه چی رو می فهمیدم، بی قراریام 2 هفته زمان برد تازه همه به مامان جونی می گفتن شاید داره مرواریدام در می یاد ولی هی مامان جونی نگام می کرد و هیچ چی پیدا نبود، این روزا منم خیلی دلم می خواست توی بغل پدر جونی یا مامان جونی باشم و اصلاً حال و حوصله هیچی رو نداشتم نگراناوه.

ولی حالا خیلی خوف شدم و شیر به به هم می خورم، تازه مامان جونی یه چیزای خوشمزه دیگه هم بهم می ده مثل میوه و  غذاهای دیگه ولی شیر به به یه چیز دیگه هست نیشخندچشمک



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : یاسین جون با کمک مامان جون و پدرجون
بازدید : 4 مرتبه

سلام

امروز من یک ماه بزرگتر شدم مژه.. و به خاطر همین کارهای جدید دیگه ای بلد شدم.

مثلاَ دیگه می تونم دمر بخوافم و یه سری اسباب بازی مامان جونی می ذاره جلوم تا من برم اونا رو بگیرم و کلی هم برای این کار تشویقم می کنه..اوایل خیلی تلاش می کردم برم جلو ولی نمی دونم چرا هی از اسباب بازی ها دور می شدمناراحتمتفکر  مامان جونی بهم می گفت چرا عقبکی می رم، بعد از کلی تلاش شبانه روزی بالاخره حالا دیگه سینه خیز 3 تا 4 قدمی جلو می رم و کلی هم ذوق می کنم که می تونم اسباب بازیهام رو بگیرم بغل. یکی دیگه از کارهام گرفتن شصت پامه..اونم با تلاش زیاد حالا دیگه می تونم شصت پام رو برسونم به دهنم و گاهی موقع اپرا خوندن یهو می بینم که شصت پام توی دهنمه..وای که چقدر خوشمزه هست زبان. حالا دیگه مامان جونی دو تا بالشت می ذاره کنار دستم و منو نیمه نشسته می کنه و کلی اسباب بازی هم می ذاره جلوم که بازی کنم..ولی من کلافه می شم و همش دلم می خواد به جای این حالت کامل بشینم و شصت پام رو یا اسباب بازیهای جلوی دستم رو بگیرم..مامان جونی هم ناراحت می شه و می گه نباید این حالت به این زودی باشم و سریع درازم می کنه آخ. این روزا خیلی سوار روروک می شم و کلی باهاش این ور و اونور می رم و تازه بلد شدم دور هم بزنم..ولی یه جاهایی هم گیر می کنم و دیگه نمی تونم دور بزنم، برای همین یا ساکت می شینم و سرم رو به عقب خم می کنم ، یا دستامو باز می کنم و لپام رو باد میکنم، یا غر غر می کنم تا اینکه یکی بیاد نجاتم بده نیشخند. صداها و اسباب بازیهایی که پدر جونی حرکت می ده رو به خوبی دنبال می کنم و مامان جونی هم سریع از همشون فیلم و عکس می گیره و بهم می گه یه روزی بعداً بهت نشون میدم چشمک. یه کار دیگه ای که هنوز دارم واسش تلاش می کنم و بلد نشدم به این طرف و اون طرف برگشتنم موقع دراز کشیدنه، مامان جونی خیلی داره باهام بازی می کنه و تازگی ها یه کمی می تونم دور بزنم یعنی غلت بزنم نیشخند.

آواز خوندنم هم که موقع خواب که مامان جونی داره برام لالایی می خونه همچنان ادامه داره و از صدام حسابی لذت می برم مژه.  

این روزا یه کمی موقع شیر به به خوردن بد قلق شدم و گاهی اصن دلم نمی خواد شیر به به بخورم واسه همین هم مامان جونی هیچی دیگه بهم نمی ده و می گه اول باید شیر به به رو به خوبی بخورم تا بتونم بقیه چیزای دیگه رو هم مزه کنم چشم.

این ماه یه آمفول دیگه هم بهم زدن، آخ چقدر درد داست ولی مامان جونی و پدر جونی می گن باید این آمفولا رو بخورم تا بعداً مریض نشم نگران.



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : یاسین جون با کمک مامان جون و پدرجون
بازدید : 4 مرتبه

سلام

من امروز 5 ماهم پر شد و وارد ماه ششم زندگیم شدم لبخند

توی این ماه مامان جونی می گه خیلی کارهای جدیدی رو یاد گرفتم..مثلاً با مامان جونی دکی دکی می کنیم، مامان جونی وسایل رو قایم می کنه و من دنبالش می گردم و پیداش می کنم..البته مامان جونی جاش رو بهم می گه کجاست چشمک، وقتی دارم شیر به به رو می خورم باید یه انگستم هم گوشه لپم باشه، مامان جونی می گه آخه نمی شه که هر دو تا رو با هم خوردنیشخند، یه وسیله برام گرفتن که توش می شینم و می تونم هم برم جلو و هم عقب، یه جواریی راه می ره مامان جونی بهش می گه رورویک سوال. یه تشک بازی هم برام گرفتن که توش دراز می کشم و کلی با وسیله هاش بازی می کنم.

مامان جونی گهگاهی یهم یه چیزایی دیگه غیر از به به می ده که میگه میوه هست و یه کمی هم شیرینه...اول اصلاً دوست نداشتم ولی حالا دوستش دارم به به بغل

بیشتر صبح ها مامان جونی و پدر جونی رو از خواب بیدار می کنم آخه یه موقع هایی اصلاً خوایم نمی بره و مامان جونی می گه که کلی می خونم و اپرا اجرا می کنم نیشخند

وقتی که می ریم ددر خیلی زیادی دلم می خواد بغل باشم و احساس امنیت بیشتری می کنم مژه ولی مامان جونی و پدر جونی گاهی حسابی خسته می شن و منو میذارن توی کالسکه و هر چی گریه می کنم و فریاد می زنم اهمیت نمی دن، می گن که باید به این وسیله عادت کنم تا بتونن به راحتی منو همه جا ببرن چشمک



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : یاسین جون با کمک مامان جون و پدرجون
بازدید : 5 مرتبه

سلام به همگی

امروز که دارم این خاطرات رو با کمک مامان جون می نویسم 4 ماهم پر شده و وارد 5 ماهگی شدم. 50 روزم که شد رفتم یه سفر دور پیش عزیز جونی ها و عمه جونی ها و خاله جونی ها....همه چی برام خیلی جدید بودن و من هم طاقت شلوغی رو نداشتم....خیلی غریبی می کردم و مدام هم گریه می کردم..بعد از اینکه یه روز پیش عزیز جون مشهدی بودیم رفتیم عروسی عمه جونی یه شهر دیگه..یعنی شهر مامان جونی و پدر جونی..اوه که چقدر توی عروسی و روزای عروسی شلوغ بود...حسابی کلافه شده بودم..اینقدر توی عروسی بی قراری کردم که مامان جونی و پدر جونی مجبور شدن به خاطر من سریع بیان خونه و حتی مامان جون شام هم خونه خورد..وقتی اومدم خونه اخیش...راحت شدم. همه جا ساکت بود و کلی با پدر جونی و مامان جونی بازی کردم...تازه خوابیدنم هم عوض شده بود و باید حتماً توی ننو می خوبیدم برا همین مامان جون و پدر جون تا منو می خوابوندن حسابی خسته می شدن..آخه ننو که نبود روی پتو مثل ننو تکان می خوردم..آخ که جقدر باحال بود..ولی چون مامان جونی یه بار دست تنها شد و تمی تونست منو ننویی کنه این عادت رو از سرم انداحت و حالا دیگه با لالایی روی پا هم خوابم می بره...پدر جونی توی این روزا حسابی مریض شد و بعدشم من ازش گرفتم..مامان جونی کلی نگرانم شد و با پدر جونی منو بردند دکتر ...ولی چیز خاصی نبود. پدر جونی یعد از یه هفته برگشت که کاراشو انجام بده و من و مامان جون هم رفتیم پیش عزیز جون مشهدی....

اونجا هم آرام و قرار نداشتم وقتی دور و برم شلوغ می شد کلافه می شدم و شرایط رو برای مامان جونی هم سخت می کردم..ولی خوف یه خوبی که داشت این بود که خاله جونی ها همش باهام بازی می کردن...راستی مامان جون منو یه جای باحال هم برد خیلی فضای قشنگی داشت و خیلی شلوغ بود..مامان جون از اوجا به بعد بهم می گفت زوار کوچولو و میگفت بردمت یه جای پر رمز و راز..من که نمی دونم منظورش چی بود ولی خودش می گفت بردمت زیارت امام رضا..البته بار اول خیلی بچه خوفی بودم و یا خوابیدم  یا شیر خوردم...ولی بار دوم خیلی شلوغتر بود و من هم بی قراریم زیاد شد و مامان جون رو باز اذیت کردم...

روزا با خاله جونی ها و عزیز جون بازی می کردم و شبا هم می رفتم از تلویزیون پدر جونی رو می دیدم و باهام صحبت می کرد..دلم براش تنگ شده بود و هر وقت ناآرومی می کردم تا منو می بردند جلو صفحه تلویزیون ساکت می شدم و اینطوری همه می فهمیدن دلم واسه پدر جونیم تنگ شده...

چندین بار با مامان جونی و خاله جونی ها رفتیم خرید و خلاصه توی حرید هم مامان جونی رو اسیر خودم کرده بودم...یا شیر می خواستم..یا باید عوض می شدم..یا خوافم می اومد یا بازی می خواستم..برا همین مامان جونی دیگه خونه نشین شد و توی خونه باهام بازی کرد...البته مهمونی هم می رفتیم یه موقع هایی توی مهمونی آروم بودم و یه موقع هایی هم بی قراری می کردم....شلوغی رو دوست نداشتم و نمی تونستم بهش عادت کنم.

هر روز که می گذشت رفتارم عوض می شد و مامان جونی از همشون یا عکس می گرفت و یا فیلم..اینقدر خاله حونی ها باهام بازی کردن و خیلی زود تپل و مپل شدم و گاهی هم یه چیزایی می گفتم..به قول مامان جونی کفتری شدم...ولی به خاطر بازی های زیادی که باهام شده حسابی بغلی شدم و مامان جونی از من حسابی ناراحته... 

 تغییرات این مدت من اینا بوده: دمر می خوابم و به پهلو بر می گردم..تاتی تاتی می کنم با کمک خاله جونی ها تا 30 قدم... یه کمی کفتری حرف می زنم...اشیا رو خیلی کم می تونم توی دستم نگه دارم... صداها رو دنبال می کنم...افراد رو دنبال می کنم...تلویزیون خیلی خوب آرومم می کنه ولی خیلی نمی بینم آخه مامان جونی می گه چشام اسیب می بینه...یه کمی به جای شیر غذا برام شروع کردن مثل حریر بادام و لعاب برنج..به به که چقدر خوشمزه هستن..روز به روز هم تپل و کپل می شم...

بعد از اینکه دوباله پدر جونی از سفر برگشت رفیتم پیش عمه جونی ها و عزیز جون و بابا جون..یه مدتی که اونجا بودم بهتر از دفعه پیش بودم..ولی باز هم حوصله شلوغی رو نداشتم و با گریه های من مامان جون و پدر جون هم کلافه می کردم...اونجا هم عمه جونی ها خیلی باهام بازی می کردن و حسابی دور و برم جمع بودن..هی بغل به بغل می شدم..یه موقع هایی خیلی خسته می شدم و یه موقع هایی هم دلم می خواست که بازی کنم..خلاصه که روزای خوبی بود اگرچه خیلی موقع ها اذیت می کردم و با گریه هام باعث کلافگی همه می شدم..بعد از چند روز دوباله برگشتیم پیش خاله جونی ها و یه مدت کوتاهی هم با خاله جونی ها بودم و شاد بودم..

بعد از 70 روز بازی و شادی به همراه پدر جونی و مامان جونی دوباله یه مسافرت بزرگ رفتیم..یه جایی که دیگه عزیز جونی ها..عمه جونی ها..خاله جونی ها هیچ کس نبود و فقط و فقط من بودم و مامان جونی و پدر جون....تازه روزا که پدر جون هم نبود و من بودم با مامان جون...دلم یه موقع هایی باز بازی می خواد با خاله جونی ها و عمه جونی ها ولی کسی نیست... 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 2 نفر
بازدید هفته قبل : 53 نفر
كل بازديدها : 213 نفر
امکانات جانبی